محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2202

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نفاق ! » تا جان داد . معاويه گفت : « باز گرد » گفت : « سوى شهرى كه مردمش در بارهء من چنان گفتند ، باز نمىگردم ، در اين شهر كه خدا براى من برگزيده ميمانم . وى در سواحل به سر مىبرد و به ديدار معاويه ميآمد و معاويه پيوسته به او ميگفت : « حاجت چه دارى ؟ » و او جواب ميداد : « حاجتى ندارم » و چون اين گفته را مكرر كرد گفت : « مىخواهم گرماى بصره را به من باز دهى شايد روزه بر من سخت شود كه در ديار شما آسان شده است » ابو عثمان گويد : وقتى كوفيان تبعيد شده ، پيش معاويه رسيدند آنها را در خانه اى جاى داد و با آنها خلوت كرد و سخن كرد ، آنها نيز سخن كردند و چون فراغت يافتند گفت : « به خدا از حماقت به زحمت افتاده‌ايد كه منطق روشن و عذر واضح و بردبارى و توان نداريد . اى صعصعه ! تو از همه احمقترى . مادام كه چيزى از دستور خدا را وانگذاريد هر چه ميخواهيد بكنيد و بگوييد كه همه چيز را بجز معصيت خداى از شما تحمل ميكنند ، در كارهاى ما بين ما و خودتان اختيار دار خويشيد . » بعدها آنها را ديد كه در نماز جماعت حاضر مىشدند و بر قصه گوى جماعت مىايستادند . يك روز پيش آنها رفت كه يكيشان به ديگرى قرآن مىآموخت ، گفت : « اين بجاى آن تمايل كه وقت آمدن به كار جاهليت داشتيد نكوست . هر جا مىخواهيد برويد و بدانيد كه اگر هماهنگ جماعت باشيد شما نيك روز مىشويد نه آنها ، اگر از جماعت ببريد شما تيره روز مىشويد نه آنها و كس را زيان نمىزنيد » آنها نيز براى معاويه پاداش نيك خواستند و ثناى وى گفتند . معاويه گفت : « اى ابن كوا ! من چگونه مردى هستم ؟ » گفت : « توانگر و گشاده دست و بديهه گوى و تودار و بردبار و ركنى از اركان اسلام كه مرزى پر خطر را بوسيلهء تو بسته داشته‌اند »